|
10:54
سه شنبه هجدهم تیر 1387 |
نامه به احمدی نژاد |
روزي كه آمدي با خودم گفتم:
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟
گفتم آخر اي ققنوس خفته در اعماق قرون(شايد هم بوقلمون)،آخر اي بت شكن،اي قيمت شكن،اي تورم شكن،اي فساد برانداز،اي نقدينگي كش،چرا تا به حال جمال آسماني خود را به ما نمي نماياندي كه همه يكسره واله شويم و حيران؟
آخر قريب به 30 سال آزگار است كه من انتظار تو را كشيدم و روز هجران و شب تار و غربت و تنهايي و فلاكت و زندگي بي يار ،كه تو گويي همان مرگ تدريجي است را به جان خريدم و تو درين ميانه سرگرم استانداري و شهرداري و هزار چيزداري ديگر بودي.نپرسيدي اين مردم آخر چه گناهي دارندكه بايد اين گونه غم وغصه تحمل كنند.نديدي در آن سال ها هركجا آب و رود ديدند،يك سد عظيم بر قامتش فرو نشاندند؟ نديدي چقدر پالايشگاه نفت و گاز و هزار سموم ديگر علم كردند؟آخر ما چه گناهي كرده بوديم كه بايد اين غول وحشت زاي صنعت و سازندگي را مي ديديم؟آخر تو اين مصيبت ها را مگر نديدي؟نديدي همه چيز داشت شكل آدميزاد به خودش مي گرفت؟پس آن روح انقلابي چه مي شود؟صدور انقلاب چه مي شود؟ پس آن سفارتخانه هاي متعدد و آن همه آدم هاي گروگان ايبل(يعني قابل گروگان گيري)چه به سرشان آمد؟ تو نمي داني چه غمي در كنج اين دل مي سوخت وقتي مي ديدم ديگر نمي توانيم انقلاب را در كشور هاي ديگر با فحش و شعار و جنگ صادر كنيم.تو نمي داني....
البته خدا را خوش نمي آيد همه چيز را كتمان كنيم.اتفاقات خوبي هم آن زمان ها افتاد عزيزم:(اين ها را مي گويم چون تو نديدي. اگر مي ديدي خيلي شاد مي شدي)
تعدادي از جوان ها را به جرم بد حجابي و با حجابي و موي بلند و موي كوتاه و .... كتك مي زدند.(نمي داني چه كيفي داشت)خيلي ها را هم جيكشان در آمده بوده انداختند زندان سياسي.خلاصه اين ها هم اندكي دل مجروح ما را مرهم بود.
به اين جا كه مي رسم توان حرف زدنم نيست.عزيزم ، جانم ،تصدقت شوم.نمي داني چه بلاها به سر اين مملكت آمد؟ روزگار من تيره و تار شدتا كه گفتند آزادي.آخر عزيزم تو مگر نمي داني ما ملت مثل گاو و گوساله ايم و بايد بالاي سرمان چوب و تركه باشد تا عين بچه ي آدم (يادن باشد جگر گوشه ام فقط عين)فقط بخوريم و كار كنيم و گلاب به روي ماهت يك كار ديگر هم بكنيم.آزادي ديگر چه بلاي شومي بود كه گريبان اين مردم را گرفت؟
يكهو كلي روزنامه و مجله درآمد و كتاب چاپ شدوخلاصه اين غول بي شاخ و دم فرهنگ روز به روز عظيم و اعظم تر شد.ديگر كسي هم حمالي براي دولت نمي كرد.آخر اين چه وضعي بود؟مردم اگر حمالي نكنند پس چه كنند؟به هر كسي هم چيزي مي گفتي سريع دستي به صورت تيغ شده اش مي انداخت (خدا نصيب صورت ما نكند.حتا حرفش هم رعشه به جانم مي اندازد) و مي گفت:
لال شوم ،كور شوم،كرشوم ليك محال است كه من خر شوم
تازه ديگر جوان ها را هم وسط خيابان ها تحقير نمي كردند.آخر اين دل بيچاره و مفلوك من از غم هجران تو مرد.مگر مي فهميدند كه جوان اگر تحقير نشود كه جوان نيست.
سرت را درد نياورم پاره ي جانم.بد روزگاري بود.اين ها را گفتم چون تو نديدي كه اين همه دير كردي.
اما بالاخره آمدي.آن وقت بود كه گفتم:
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد دادم اين راي و گذشت و اختر و كار آخرشد
بله.گفتم كارآخر شد و بهشت برين ديگر در دستان من و توست.گفتم ديگر هر شب مي توانيم با هم برويم پايگاه بسيج و دو ركعت نماز بخوانيم و خلاصه كلي كيف كنيم.خلاصه گفتم همه چيز بر وفق مراد است.
ولي را ستش اكنون كه دستان لرزانم اين سطور را رقم مي زنند،ترسي وجودم را فرا گرفته.اول ازين آمريكاي لعنتي كه به حساب حافظ مي شود همان زاهد پاكيزه سرشت(؟).آخر آن ها كه خودشان دكتر ندارند،معشوق زيبا (آن هم از نوع خفته اش)ندارند،متخصص هلوكاست ندارند.
مي ترسم تو را بدزدند ببرندت آنجا.حواست با شد تو را به خدا قسم حول و حوش آمريكا نروي ها عزيزم.(به قولي جيزه)
دوم از آن كه فقط يك سال از رياستت مانده .نكند براي دور بعد كانديد نشوي.آخر هنوز كلي جوان كتك نخورده و سياست مدار رد صلاحيت نشده و كلي رقم جنس گران نشده در بازار مانده.تازه تورم و نقدينگي هم درست است چند برابر شده اما مي داني كه كافي نيست.تصدقت شوم نكند كانديد نشوي ها.........
دل زخم خورده ي ما مي شكند.
عاشق دلسوخته: برادر حابصم یزدی
|